![]() |
![]() |
|
| به شانه ام زدی که تنهاییم را تکانده باشی.به چه دل خوش کردی ؟ به تکاندن برف از شانه آدم برفی. |
|
این متن رو حتما بخونید درباره ی خود خداست :
رد پا
در افق صحنه هايي از گذشته و زندگي خود را مي ديد كه همچون صاعقه اي از برابر چشمانش عبور مي كردند. در هر صحنه دو رد پا روي شن ها مي ديد. يكي رد پاي خود او و ديگري رد پاي خدايش. وقتي از صفحهء آخر آسمان مي گذشت به عقب باز گشت. به رد پاهاي روي شن ها نگاه كرد. شگفتا كه در بسياري از مواقع آن هم در سخت ترين و غم انگيز ترين لحظه هاي زندگيش تنها يك رد پا وجود داشت. خداوندا تو گفته بودي تا هر زمان كه پيرو تو باشم مرا در راه زندگي تنها نمي گذاري و همواره همراهم خواهي بود. اما امروز ديدم كه در سخت ترين زمان هاي زندگيم تنها يك جفت رد پا وجود داشته است. مرا تنها ميگذاشتي..؟ خداوند به لطف و مهرباني پاسخ داد: فرزندم من تو را دوست دارم و تو را هرگز تنها نميگذارم. آن زمان ها و در لحظه هاي رنج و سختي كه تنها يك جفت رد پا ديدي، آن رد پاي من بود كه تو را در آغوش گرفته بودم و در مسير زندگي به جلو ميبردم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 مرداد1386ساعت 22:40 توسط khode khoda |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شباهنگام که تابوتم به دوش آشنایان حمل می گردد
تو هم ای آشنای سنگدل از خانه بیرون آی و با تنها کلامی کز درون قلب بر می خیزد بگو ای آشنا ، رفتی ، برو منزل مبارکباد. |
| پیوندها |
|
گره ی مادر وبگذر |
|
RSS
|