![]() |
![]() |
|
| به شانه ام زدی که تنهاییم را تکانده باشی.به چه دل خوش کردی ؟ به تکاندن برف از شانه آدم برفی. |
|
هر بار که مرا میدید ساعتها گریه میکرد!آخرین بار که به سراغم آمد.دیوانه وار می خندید! وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید.با طعنه گفت : تعجب مکن که چرا می خندم ، من دیگر آن جوان سابق نیستم ، بس بود هر چه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریه کردم!.... تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی سر گردان در گوشه ی چشمش لنگر انداخت ؟ با طعنه گفتم : بنا بود گریه نکنی پس این قطره اشک چیست ؟ اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت : این ؟ این قطره ، اشک نیست ، نقطه است!می فهمی ؟ (نقطه) این آخرین نقطه ایست که به آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب ایمانم ، به عشق دختران ، گذاشتم!من دیگر به هیچ چیز دختران ایمان ندارم!جز.....به یکپارچگیشان در بی وفایی..... ...................................................................................................................................................... خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان سنگی اندر گِلشان بود همان شد دلشان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 19:44 توسط khode khoda |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شباهنگام که تابوتم به دوش آشنایان حمل می گردد
تو هم ای آشنای سنگدل از خانه بیرون آی و با تنها کلامی کز درون قلب بر می خیزد بگو ای آشنا ، رفتی ، برو منزل مبارکباد. |
| پیوندها |
|
گره ی مادر وبگذر |
|
RSS
|