![]() |
![]() |
|
| به شانه ام زدی که تنهاییم را تکانده باشی.به چه دل خوش کردی ؟ به تکاندن برف از شانه آدم برفی. |
|
کار اشتباه مردی هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی حماقت او را دست می انداختند.دو سکه به او نشان می دادند که یکی طلا بود و دیگری نقره.اما مرد همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.این داستان در تمام منطقه پخش شد.هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به آن مرد نشان می دادند و آن مرد همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. تا اینکه پیرمرد مهربانی از راه رسید و از اینکه او را اینطور دست می انداختند،ناراحت شد.در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت : هر وقت به تو دو سکه نشان دادند سکه طلا را بردار.اینطوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند. مرد پاسخ داد : ظاهرا حق با شماست،اما اگر سکه طلا را بردارم،دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن هایم.شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام. ((اگر کاری که می کنی،هوشمندانه باشد،هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند)) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 فروردین1387ساعت 22:14 توسط khode khoda |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شباهنگام که تابوتم به دوش آشنایان حمل می گردد
تو هم ای آشنای سنگدل از خانه بیرون آی و با تنها کلامی کز درون قلب بر می خیزد بگو ای آشنا ، رفتی ، برو منزل مبارکباد. |
| پیوندها |
|
گره ی مادر وبگذر |
|
RSS
|