![]() |
![]() |
|
| به شانه ام زدی که تنهاییم را تکانده باشی.به چه دل خوش کردی ؟ به تکاندن برف از شانه آدم برفی. |
|
داستان جالبیه هر طور تونستید بخونیدش
هم مسابقه ی دو بدند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود و مسابقه شروع شد.... بتوانند به نوک برج برسند. شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید: بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند... بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید! انجام داده؟ کرده؟ اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید! رسید! دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت *موفق باشی* |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 22:5 توسط khode khoda |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شباهنگام که تابوتم به دوش آشنایان حمل می گردد
تو هم ای آشنای سنگدل از خانه بیرون آی و با تنها کلامی کز درون قلب بر می خیزد بگو ای آشنا ، رفتی ، برو منزل مبارکباد. |
| پیوندها |
|
گره ی مادر وبگذر |
|
RSS
|