![]() |
![]() |
|
| به شانه ام زدی که تنهاییم را تکانده باشی.به چه دل خوش کردی ؟ به تکاندن برف از شانه آدم برفی. |
|
سکوت گفتم که سکوت ... ! از چه رو لالی و کور ؟ فریاد بکش ،که زندگی رفت به گور گفتا که خموش ! تا که زندانی زور بهتر شنود ، ندای تاریخ ز دور بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش دیدم که ز بیکران ،دردی خاموش فریاد زمان ،رمیده در قلب سروش کای ژنده بتن ، مُردن کاشانه به دوش بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست در دامن این تیره شب مرده پرست با فقر سیاه.... طفل سرمایه ی مست قلب نفس بیکستان ، کشت ... شکست دل زنده کنید تا بمیرد ناکام این نظم سیاه و ... فقر در ظلمت شام برسر نکشد ، خزیده از بام به بام خون دل پا برهنگان ، جام به جام نابود کنید . یأس را در دل خویش کاین ظلمت دردگستر ، زارِ پریش محکوم به مرگ جاودانی است ... بلی شب خاک بسر زند ، چو روز آید پیش کارو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 14:57 توسط khode khoda |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شباهنگام که تابوتم به دوش آشنایان حمل می گردد
تو هم ای آشنای سنگدل از خانه بیرون آی و با تنها کلامی کز درون قلب بر می خیزد بگو ای آشنا ، رفتی ، برو منزل مبارکباد. |
| پیوندها |
|
گره ی مادر وبگذر |
|
RSS
|