![]() |
![]() |
|
| به شانه ام زدی که تنهاییم را تکانده باشی.به چه دل خوش کردی ؟ به تکاندن برف از شانه آدم برفی. |
|
عشق واقعی زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از پس من می آید و زنی خوبتر است ، برو و بر او عاشق شو.مرد از آنجا برگشت و زنی بد صورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و به او گفت : چرا دروغ گفتی ، زن گفت تو راست نگفتی ، اگر عاشق من بودی پیش آن زن نمی رفتی.مرد شرمنده شد و پیش رفت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 مهر1386ساعت 15:10 توسط khode khoda |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شباهنگام که تابوتم به دوش آشنایان حمل می گردد
تو هم ای آشنای سنگدل از خانه بیرون آی و با تنها کلامی کز درون قلب بر می خیزد بگو ای آشنا ، رفتی ، برو منزل مبارکباد. |
| پیوندها |
|
گره ی مادر وبگذر |
|
RSS
|