![]() |
![]() |
|
| به شانه ام زدی که تنهاییم را تکانده باشی.به چه دل خوش کردی ؟ به تکاندن برف از شانه آدم برفی. |
|
ایمان کوهنوردی 2 سال برای فتح قله ای تمرین کرد،پس از پایان تمریناتی سخت عازم سفر شد،فاصله ها تا قله را کم کم و با صبر و حوصله طی می کرد،دیگر چیزی به نوک قله نمانده بود،زحمات و تلاشش داشت به بار می نشست که ناگهان پایش لغزید و کل مسیر را سقوط کرد،همچنان که به پائین سقوط می کرد خاطرات تلخ و شیرین زندگیش را به یاد آورد،در همین افکار بود که طناب بسته شده به کمرش به شاخه درختی گیر کرد،چشمانش را بست و از اعماق قلبش فریاد زد:"خدایا کمکم کن" ندایی از آسمان آمد : از من چه می خواهی؟ -می خواهم نجاتم دهی!!! -صدا پرسید:آیا به من ایمان داری؟ -بله ایمان دارم. پس طنابت را پاره کن!!! -نه نمی توانم. مگر نگفتی ایمان داری؟ -بله ایمان دارم ولی اگر طناب را ببرم حتما خواهم مرد. دو روز بعد:............ ماموران امداد و نجات جسد یخ زده کوهنوردی را در حالیکه با طنابی از درخت در فاصله 2 متری زمین آویزان بود پیدا کردند!!!!!!!!!!!!! نکته:اگر ایمان دارید ، تردید نکنید.*********** |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 0:30 توسط khode khoda |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شباهنگام که تابوتم به دوش آشنایان حمل می گردد
تو هم ای آشنای سنگدل از خانه بیرون آی و با تنها کلامی کز درون قلب بر می خیزد بگو ای آشنا ، رفتی ، برو منزل مبارکباد. |
| پیوندها |
|
گره ی مادر وبگذر |
|
RSS
|