![]() |
![]() |
|
| به شانه ام زدی که تنهاییم را تکانده باشی.به چه دل خوش کردی ؟ به تکاندن برف از شانه آدم برفی. |
|
مداد پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟ درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي. پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد: اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي ! صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد. صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي. صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است. صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است. و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کن "امیدوارم مدادی خوش خاطره و با درونی پاک بوده باشید." امیدوارم سالی که گذشت برای شما زیاد نیاز به پاک کن نداشته باشه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 17:46 توسط khode khoda |
|
|
یک بستنی ساده بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یکی از کافی شاپ ها همین طور که داشتم یه مردم نگاه می کردم دیدم یه دختر آدامس فروش کوچولو آمد تو و رفت پشت یک میز نشست. برایم جالب بود ! پیش خدمتی که خیلی ادعای انسانیتش می شد به سمت آن دختر بچه یورش برد تا او را بیرون بیندازد. دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت : پولش را می دهم هیچ چیز مجانی ای نمی خواهم. کمی پایش را تکان داد و در حالی که زیر بار سنگین نگاه دیگران بود گفت : یک بستنی میوه ای چند است ؟ پیشخدمت با بی حوصلگی گفت : 5 دلار دختر بچه دست کرد توی لباسش و پولهایش را بیرون آورد و شروع به شمردن آنها کرد ، بعد دوباره پرسید یک بستنی ساده چند است ؟ پیشخدمت بی حوصله تر از دفعه قبل گفت : 3 دلار دخترک آدامس فروش گفت : لطفا یک بستنی ساده بدهید پیش خدمت یک بستنی ساده برایش آورد که فکر نمی کنم زیاد هم ساده بود ! احتمالا مخلوطی از ته مانده بقیه بستنیها دخترک بستنی را خورد و 3 دلار به صندوق داد و رفت وقتی که پیش خدمت برای بردن ظرف بستنی آمد ، دید دخترک کنار ظرف بستنی دو تا یک دلاری مچاله شده گذاشته بزای انعام. دخترک 5 دلار پول داشت. بیاید تو این روزا بدون در نظر گرفتن مسائل جامعه و نه برای کسی بلکه به خاطر خودمون هم که شده به هموطنان عزیزمون کمک کنیم.(شور نیکوکاری)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 20:22 توسط khode khoda |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شباهنگام که تابوتم به دوش آشنایان حمل می گردد
تو هم ای آشنای سنگدل از خانه بیرون آی و با تنها کلامی کز درون قلب بر می خیزد بگو ای آشنا ، رفتی ، برو منزل مبارکباد. |
| پیوندها |
|
گره ی مادر وبگذر |
|
RSS
|