![]() |
![]() |
|
| به شانه ام زدی که تنهاییم را تکانده باشی.به چه دل خوش کردی ؟ به تکاندن برف از شانه آدم برفی. |
|
این داستان بخونید ارزش وقت گذاشتن رو داره : كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد! استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند. در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از شش ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود . استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان ، با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد ! سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود . وقتي مسابقات به پايان رسيد ، در راه بازگشت به منزل ، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد. استاد گفت : " دليل پيروزي تو اين بود كه اولا به همان يك فن به خوبي مسلط بودي. ثانيا تنها اميدت همان يك فن بود. و سوم اينكه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي نداشتي ! ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كني. راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است. ************************************************************* محفل آرياييتان طلايي ، دل هايتان دريايي ، شادي هايتان يلدايي يلدا مبارک اين شب اهورايي |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 آذر1386ساعت 18:6 توسط khode khoda |
|
|
داستان جالبیه هر طور تونستید بخونیدش
هم مسابقه ی دو بدند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود و مسابقه شروع شد.... بتوانند به نوک برج برسند. شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید: بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند... بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید! انجام داده؟ کرده؟ اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید! رسید! دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت *موفق باشی* |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 22:5 توسط khode khoda |
|
|
عشق و ازدواج شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم استاد گفت: عشق يعني همين شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 14:37 توسط khode khoda |
|
|
نیمه شب آواره وبی حس وحال...درسرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال...دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت...یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت دل به یاد آورد اول بار را...خاطرات اولین دیدار را آن نظربازی و آن اسراررا...آن دو چشم مست آهووار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او...هم نشین و هم زبان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی...اینچنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر...وای از آن عمری که با او شد بسر مست او بودم زدنیا بی خبر...دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد...گفتگوها بین ما آغاز شد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 آذر1386ساعت 19:17 توسط khode khoda |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شباهنگام که تابوتم به دوش آشنایان حمل می گردد
تو هم ای آشنای سنگدل از خانه بیرون آی و با تنها کلامی کز درون قلب بر می خیزد بگو ای آشنا ، رفتی ، برو منزل مبارکباد. |
| پیوندها |
|
گره ی مادر وبگذر |
|
RSS
|