![]() |
![]() |
|
| به شانه ام زدی که تنهاییم را تکانده باشی.به چه دل خوش کردی ؟ به تکاندن برف از شانه آدم برفی. |
|
من اگر دیوانه ام با زندگی بیگانه ام ..... مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم ! اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت : خراب اندر خراب و خانه بر دوشم ! اگر فریاد منطق هیچ تاثیری ندارد : در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده گوشم به مرگ مادرم : مَردم ! شما ای مَردم عادی : که من احساس انسانی خود را ! بر سرشک ساده رنج فلاکت بارتان بی شبهه مدیونم. میان موج وحشتناکی از بیداد این دنیا در اعماق دل آغشته با خونم : هزاران درد دارم ! ...... درد دارم ! ...... کارو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مهر1386ساعت 12:15 توسط khode khoda |
|
|
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت دوستان عزیز این عید فرخنده را به شما وخانواده محترمتان تبریک می گویم. *************************** اگر نه روی دل اندر برابرت دارم من این نماز،حساب نماز نشمارم مرا غرض ز نماز آن بود که یک ساعت غم فراق تو را با تو راز بگذارم وگرنه این چه نمازی بود که من بی تو نشسته روی به محراب و دل به بازارم مولوی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 مهر1386ساعت 23:0 توسط khode khoda |
|
|
سکوت گفتم که سکوت ... ! از چه رو لالی و کور ؟ فریاد بکش ،که زندگی رفت به گور گفتا که خموش ! تا که زندانی زور بهتر شنود ، ندای تاریخ ز دور بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش دیدم که ز بیکران ،دردی خاموش فریاد زمان ،رمیده در قلب سروش کای ژنده بتن ، مُردن کاشانه به دوش بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست در دامن این تیره شب مرده پرست با فقر سیاه.... طفل سرمایه ی مست قلب نفس بیکستان ، کشت ... شکست دل زنده کنید تا بمیرد ناکام این نظم سیاه و ... فقر در ظلمت شام برسر نکشد ، خزیده از بام به بام خون دل پا برهنگان ، جام به جام نابود کنید . یأس را در دل خویش کاین ظلمت دردگستر ، زارِ پریش محکوم به مرگ جاودانی است ... بلی شب خاک بسر زند ، چو روز آید پیش کارو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 14:57 توسط khode khoda |
|
|
عشق واقعی زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از پس من می آید و زنی خوبتر است ، برو و بر او عاشق شو.مرد از آنجا برگشت و زنی بد صورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و به او گفت : چرا دروغ گفتی ، زن گفت تو راست نگفتی ، اگر عاشق من بودی پیش آن زن نمی رفتی.مرد شرمنده شد و پیش رفت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 مهر1386ساعت 15:10 توسط khode khoda |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شباهنگام که تابوتم به دوش آشنایان حمل می گردد
تو هم ای آشنای سنگدل از خانه بیرون آی و با تنها کلامی کز درون قلب بر می خیزد بگو ای آشنا ، رفتی ، برو منزل مبارکباد. |
| پیوندها |
|
گره ی مادر وبگذر |
|
RSS
|