تبليغاتX
گفته هایم
به شانه ام زدی که تنهاییم را تکانده باشی.به چه دل خوش کردی ؟ به تکاندن برف از شانه آدم برفی.

می دونم طولانیه ولی خوندنش خالی از لطف نیست :

 

جواني خود را براي مراسم فارغ التحصيلي از دانشگاه آماده مي كرد. وي ماه ها در آرزوي ماشين اسپورتي بود كه در يك نمايشگاه خودرو ديده بود از آنجا كه مي دانست پدرش قدرت خريد آن را دارد به پدرش گفته بود كه اين خودرو تنها چيزي است كه مي خواهد. با نزديك شدن روز فارغ التحصيلي پسر به دنبال نشانه هايي مي گشت تا ببيند آيا پدرش خودروي اسپورت را برايش خريده است يا نه. در صبح روز مراسم فارغ التحصيلي پدرش او را به اتاق مطالعه خود فراخوند و به وي گفت كه چقدر از داشتن چنين پسر خوبي به خود مي بالد و تا چه حد اورا دوست دارد.

پدر جعبه اي را كه در نهايت زيبايي بسته بندي شده بود به دستش داد . پسر با تعجب و در عين نامايلي جعبه را باز كرد و در آن كتاب مقدس زيبايي را يافت كه جلدي چرمي داشت و اسم او با رنگ طلايي روي آن حك شده بود. پسر با عصبانيت صدايش را بلند كرد و گفت : تو باهمه ثروتت كتاب مقدس به من هديه مي دهي؟  او بدون اينكه كتاب را با خود ببرد خانه را ترك كرد. سال ها گذشت و پسر جوان به تاجري بسيار موفق تبديل شد. او ديگر خانه اي بسيار زيبا و خانواده اي خوب داشت وپس از مدت ها دوري از پدر روزي از ذهنش گدشت كه پدرش بايد بسيار پير شده باشد و او با خود فكر كرد بهتر است سري به پدر بزنم آخر بعد ز روز فارغ التحصيلي ديگر پدرش را نديده بود . اما پيش از اينكه بتواند تصميمش را عملي كند تلگرامي دريافت كرد حاكي از اينكه درش دار فاني را وداع گفته و تمامي داراي اش را به وي بخشيده است. او مي بايستي هر چه سريع تر به خانه پدري اش بازمي گشت و زمام امور را در دست مي گرفت. زماني كه به خانه پدر رسيد ناگهان ناراحتي و پشيماني تمام وجودش را فرا گرفت در ميان وسايل شخصي پدر شروع به جست و جو كرد و همان كتاب مقدس را به شكلي يافت كه ساله ها پيش آن را رها كرده بود. كتاب هنوز هم  مثل روز اول نو بود.

پسر كتاب را با چشماني اشكبار باز كرد و صفحاتش را ورق زد. پدرش زير آيه اي را با دقت خط كشيده بود. مضمون اين آيه بود: و اگر شما بد هم باشيد بدانيد كه چگونه بايد به فرزندان خود هداياي خوب بدهيد. در حالي كه  پسر مشغول خواندن اين جملات بود از پشت كتاب سوئيچ خودرويي به زمين افتاد .. روي آن برچسبي با نام فروشنده بود. همان فروشنده اي كه خودروي اسپورتي مورد علاقه او در نمايشگاه وي بود. روز برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي و جمله نقداً پرداخت شد به چشم مي خود.

چند بار در طول زندگي خود الطاف و بركات خداوند را تنها به اين خاطر كه در بسته بندي مورد نظر ما نبوده اند، ناديده گرفته و از كنارشان گذشته ايم.

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 13:19  توسط khode khoda | 

حتما داستان زیر رو بخونید :

 

مرمر 

 

توي يه موزه ي معروف که با سنگ هاي مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسيار زيباي مرمريني به

 نمايش گذاشته شده بودند که مردم از راه هاي دورو نزديک واسه ديدنش به اونجا مي اومدن.

و کسي نبود که اونو ببينه و لب به تحسين باز نکنه

يه شب سنگ مرمري که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:

"اين؛ منصفانه نيست!

چرا همه پا روي من مي ذارن تا تورو تحسين کنن؟!

مگه يادت نيست؟!

ما هر دومون  توي يه معدن بوديم,مگه نه؟

اين عادلانه نيست!

من خيلي شاکيم!"

مجسمه لبخندي زد و آروم گفت:

"يادته روزي که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختي  و مقاومت کردي؟"

سنگ پاسخ داد:

"آره ؛آخه ابزارش به من آسيب ميرسوند."

آخه گمون کردم مي خواد آزارم بده.

آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."

و مجسمه با همون آرامش و لبخند مليح ادامه داد که:

"ولي من فکر کردم که به طور حتم مي خواد ازم چيز بي نظيري بسازه.

به طور حتم بناست به يه شاهکار تبديل بشم .

به طور حتم در پي اين رنج ؛گنجي هست.

پس بهش گفتم :

"هرچي ميخواي ضربه بزن ؛بتراش و صيقل بده!"

و درد کارهاش و لطمه هائي رو که ابزارش به من مي زدن رو به جون خريدم.

و هر چي بيشتر مي شدن؛بيشتر تاب مي آوردم تا زيباتر بشم!

پس امروز نمي توني ديگران رو سرزنش کني که چرا روي تو پا ميذارن و بي توجه عبور مي کنن.."

رنج و سختي ها هداياي خالق مهربون هستيه به من و تو .

  و يادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشيم که خودمون هم نمي تونيم از الان باور و تصور کنيم.

  پس بيا ازين به بعد به هر مسئله و مشکلي سلام کنيم و بگيم:"خوش اومدي"

  و از خودمون بپرسيم : "اين بار اون لطيف بزرگ چه موهبت و هديه اي برامون فرستاده؟" 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 15:14  توسط khode khoda | 

من مسلمانم

قبله ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه،مهرم نور

دشت سجاده ی من

من،وضو با تپش پنجره ها می گیرم

در نمازم جریان دارد ماه،جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست

همه ذرّات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد،گفته باشد سر گل دسته ی سرو

من نمازم را،پی ((تکبیره الاحرام)) علف می خوانم

پی قد قامت موج

کعبه ام بر لب آب

کعبه ام زیر اقاقی هاست

کعبه ام مثل نسیم می رود باغ به باغ،می رود شهر به شهر

((حجرالاسود)) من روشنی باغچه است !

                                                                                         

سهراب سپهری
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 0:5  توسط khode khoda | 

ميخ در ديوار

 

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد!

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند

 

يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 23:49  توسط khode khoda | 

حتما حتما بخونید :

 

غیرت و غرور و عشق

 

فرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد و گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم. تو اما آدمی ، و آدم ها بسته نان و آبند.
پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: تو فرشته ای و نور می خوری، ما هم آدمیم و گاهی به جای نان و آب، غیرت می خوریم. تو اما نمی دانی غیرت چیست، زیرا آن روز که خدای غیور غیرت را قسمت می کرد تو نبودی و ما همه غیرت آسمان را با خود به زمین آوردیم.
فرشته گفت: من نمی دانم اینکه می گویی چیست، اما هر چه که باشد ضروری نیست، چون گفته اند که آدم ها بی آب و بی نان می میرند. اما نگفته اند که برای زندگی بر زمین ، غیرت لازم است.
پهلوان گفت: نگفته اند تا آدم ها خود کشفش کنند. نگفته اند تا آدم ها روزی بپرسند چرا آب هست و نان هست و زندگی نیست؟
نگفته اند تا آدم ها بفهمند آب را از چشمه می گیرند و نان را از گندم. اما غیرت را از خون می گیرند و از عشق و غرور.
فرشته چیزی نگفت چون نه از عشق چیزی می دانست و نه از خون و نه از غرور.
فرشته تنها نگاه می کرد.
پهلوان به فرشته گفت : بیا این نان را با خودت ببر. هیچ نانی دیگر ما را سیر نخواهد کرد. ما به غیرت خود سیریم.
فرشته رفت. فرشته نان را با خود به آسمان برد و آن را بین فرشته ها قسمت کرد و گفت: این نان را ببویید.این نان متبرک است. این نان به بوی غیرت یک انسان آغشته است.
 

 جهان بدون رویا می میرد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 1:28  توسط khode khoda | 

ایمان

 

کوهنوردی 2 سال برای فتح قله ای تمرین کرد،پس از پایان تمریناتی سخت عازم سفر شد،فاصله ها تا قله را کم کم و با صبر و حوصله طی می کرد،دیگر چیزی به نوک قله نمانده بود،زحمات و تلاشش داشت به بار می نشست که ناگهان پایش لغزید و کل مسیر را سقوط کرد،همچنان که به پائین سقوط می کرد خاطرات تلخ و شیرین زندگیش را به یاد آورد،در همین افکار بود که طناب بسته شده به کمرش به شاخه درختی گیر کرد،چشمانش را بست و از اعماق قلبش فریاد زد:"خدایا کمکم کن"

ندایی از آسمان آمد : از من چه می خواهی؟

-می خواهم نجاتم دهی!!!

-صدا پرسید:آیا به من ایمان داری؟

-بله ایمان دارم.

پس طنابت را پاره کن!!!

-نه نمی توانم.

مگر نگفتی ایمان داری؟

-بله ایمان دارم ولی اگر طناب را ببرم حتما خواهم مرد.

دو روز بعد:............

ماموران امداد و نجات جسد یخ زده کوهنوردی را در حالیکه با طنابی از درخت در فاصله 2 متری زمین آویزان بود پیدا کردند!!!!!!!!!!!!!

نکته:اگر ایمان دارید ، تردید نکنید.***********

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 0:30  توسط khode khoda | 

درويشی قصه زير را تعريف می کرد :

 

يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود

وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد

فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود

مَرد وارد شد و آنجا ماند

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت

اين کار شما تروريسم خالص است

نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت

« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده

نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در

جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند

جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد

وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 1:1  توسط khode khoda | 

اگر خدا هست پس .....؟

 

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني

مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد

مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف

با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت

مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم

مشتري با اعتراض گفت

پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آرايشگاه وجود دارند

"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند

مشتري گفت دقيقا همين است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!

براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 14:5  توسط khode khoda | 

سنگتراش

روزی ، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت ميکرد، از نزديکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در يک لحظه ، او تبديل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر ميکرد که از همه قدرتمند تر است. تا اين که يک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد ، او ديد که همه مردم به حاکم احترام ميگذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم يک حاکم بودم ، آن وقت از همه قوی تر ميشدم.

در همان لحظه ، او تبديل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود ، مردم همه به او تعظيم ميکردند. احساس کرد که نور خورشيد او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعی کرد که به زمين بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سياه آمد و جلوی تابش او را گرفت . پس با خود انديشيد که نيروی ابر از خورشيد بيشتر است ، و تبديل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو کرد که باد شود و تبديل به باد شد. ولی وقتی به نزديکی صخره سنگی رسيد، ديگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترين چيز در دنيا ، صخره سنگی است و تبديل به سنگی بزرگ و عظيم شد. همان طور که با غرور ايستاده بود ، ناگهان صدايی شنيد و احساس کرد که دارد خرد ميشود. نگاهی به پايين انداخت و سنگتراشی را ديد که با چکش و قلم به جان او افتاده است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 0:17  توسط khode khoda | 

حتما بخونید  حیفه نخونده بمونه

 

ایمیلی از طرف خدا

 

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق

خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.

وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما

تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت

که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات

با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اون همه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم

قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به

خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم

تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که

درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه

مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات

شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به

تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت

 دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه

يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي.

آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...

 

دوست و دوستدارت:خدا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 23:27  توسط khode khoda | 
حتما بخونی خیلی جابه :
روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند 
آنها تصمیم گرفتند تا "قایم(غایب) موشک" بازی کنند 
 متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. 
او باید تا 100 میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.  
 همه پنهان شدند الا نیوتون ...
نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد. 
 دقیقا در مقابل انشتین.
انشتین شمرد 97,98,99,100 
 او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون  در مقابل چشماش  ایستاده.
 انشتین فریاد زد نیوتون بیرون( ساک ساک) نیوتون بیرون( ساک ساک). 
نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.
او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم.
 تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن
تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون   نیست...
نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام...
 که منو نیتون بر متر مربع میکنه  
از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد
بنابراین من پاسکالم  پس پاسکال باید  بیرون بره (پاسکال ساک ساک).
  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 16:5  توسط khode khoda | 

گنجشک و خدا

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت:

"مي آيد؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام که دردهايش را در خود نگه مي دارد. و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست. "

 

گنجشک گفت: " لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر کلامش بست. سکوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: " ماري در لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي. "گنجشک خيره در خدايي خدا مانده بود. "

 

خدا گفت: " و بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي. "

 

اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 15:15  توسط khode khoda | 

خدا

یک روز که مرده بودم اندر خود زیست
 گفتم به خدا ، که این خدا ، در خود کیست ؟
 گفتا که در آن خود ی که سرمایه ی هست
در سنگر عشق ، جوید اندر خود نیست

******************************

هست و نیست

از باده ی نیست سر خوشم ، سرخوش و مست
 بیزارم و دلشکسته ،‌ازهر چه که هست
 من هست به نیست دادم ، افسوس که نیست
 در حسرت هست پشت من پک شکست

************************************

اشک عجز : قاتل عشق

آمد ، به طعنه کرد سلامی و گفت : مرد
گفتم : که ؟ گفت : آنکه دلت را به من سپرد
 وانگه گشود سینه و دیدم که اشک عجز
 تابوت عشق من ، به کف نور ، می سپرد